ضربه تبرزين

جنگ چالدران و رويارويي ايران و عثماني

                                                                           * ‏محمد سرابي

تا قبل از انقلاب كمونيستي در يكي از ميدان‏هاي شهر تفليس توپ جنگي بزرگي مانند يك اثر تاريخي نگهداري مي‏شد. اين توپ هيچ ارتباط تاريخي با گرجستان نداشت ولي يك ويژگي خاص باعث مي‏شد در معرض تماشاي مردمي قرار گيرد. دهانه فولادي توپ از وسط به اندازه چهار انگشت شكاف داشت. اين شكاف اثر تبرزين شاه اسماعيل در جنگ چالدران بود. توپ الان ديگر گم شده است ولي جنگ بزرگ چالدران بين دو امپراتوري بزرگ خاورميانه در تاريخ باقي مانده است.

 وزير سلطان شوي

سليم يكي از سه پسر بايزيدخان پادشاه عثماني بود. او با يك اقدام كودتا مانند و با حمايت گروهي از يني چري‏ها (فدائيان) پدر خود را از سلطنت راند و امپراتوري را صاحب شد. بايزيدخان پس از مدتي درگذشت و سليم براي كامل شدن سلطنت، «قورقود» برادر خود را خفه كرد. برادر ديگر او احمد نيز به حيله كشته شد و مدعي ديگري براي حكومت باقي نماند. تاريخ نگاران ترك از سلطان سليم با صفت «ياووز» به معني تيز و برنده ياد مي‏كنند. او در دوران حكومت خود هفت وزير را سر بريد. وزيران عثماني به محض منصوب شدن وصيت‏نامه خويش را تنظيم مي‏كردند. به همين خاطر «وزير سلطان شوي» يكي از نفرين‏هاي آن زمان بود. فرسكولو، جهانگرد ونيزي وي را خونخوار و كشورگشا توصيف مي‏كند. سلطان سليم مجموعه شعري به زبان فارسي سروده است.

فدائيان

ارتش امپراتوري عثماني در دوران خود يكي از قوي‏ترين ارتش‏هاي دنيا بود كه براي كشورهاي اروپايي و آسيايي مزاحمت بسياري ايجاد كرده بود. اين ارتش يگان‏ها و لشگرهاي مجزا داشت كه به اسلحه گرم تجهيز شده بودند.

ارتش عثماني همچنين مجهز به توپخانه منظم و نيروي دريايي بود كه باز هم از اسيران مسيحي انتخاب مي‏شدند.

گاهي اوقات نيز اقوام فقير اروپايي كه در محدوده امپراتوري زندگي مي‏كردند فرزند خود را به دليل ارتش سالار بودن عثماني و بهره‏مندي از زندگي بهتر به خدمت سلطان مي‏فرستادند. عثمانيان علاوه بر سلاح سرد تقريباً تمامي انواع سلاح‏هاي گرم آن روزگار مانند توپ‏هاي متفاوت، زنبورك (توپ كوچك قابل حمل) و تفنگ‏هايي با قطر لوله 3 سانتي متر را در اختيار داشتند.

اصطكاك

دليل وقوع جنگ چالدران را مداخله كشورهاي اروپايي ذكر مي‏كنند. مسلم است كه دولت‏هاي اروپايي كه در معرض جنگ زميني با عثماني بودند يا منافع تجاري در خاورميانه داشتند تمايل زيادي به درگيري و تضعيف دو دولت مسلمان داشته باشند ولي دلايل ديگر چالدران بيشتر از اينكه توطئه غربيان باشد به تحريكات عثماني‏ها باز مي‏گردد.

علويان ساكن در امپراتوري عثماني با طرفداري از شاه اسماعيل و ايران، به كانون خطري براي دولت عثماني تبديل شده بودند. اگر كسي مريد صفويان مي‏شد به طور خودكار از اطاعت دولت عثماني خارج شده بود. مسئله بعدي روابط احمد برادر سليم با شاه اسماعيل بود. احمد چهار پسر داشت كه سليم توانست سه نفر آنها را بكشد، ولي پسر چهارم به نام سلطان مراد در راه فارس بيمار شد و درگذشت ولي اين پناه دادن شايعه رابطه احمد و دربار صفوي را قدرتمند‏تر كرد.

دولت صفوي شاه اسماعيل با دشمنان دولت عثماني مانند سلطان ملك الاشرف حاكم مصر روابط خوبي داشت و اين روابط در دنياي سياست متداول است ولي حاكمان محلي كه در محدوده بين صفوي و عثماني مي‏زيستند نيز به ايران متمايل شده بودند. در دنياي قديم حاكمان محلي كه ميان دو امپراتوري بر مناطق محدودي حكومت مي‏كردند به دليل اينكه فاقد قدرت نظامي لازم هستند هميشه به يك طرف خراج مي‏پردازند و با روابط و معاهدات سياسي حكومت خود را نگه مي‏دارند. نورعلي خليفه روملو حاكم ملطويه، خان محمد استاجلو حاكم دياربكر و علاءالدوله ذوالقدر از اين دسته بودند. (علاءالدوله در يك زمان متحد دو امپراتوري متخاصم روم و مصر نيز بود و از هر دو هدايايي دريافت مي‏كرد!) حكومت ايران اين حاكمان را نيز به خود جذب كرده بود. ظاهراً سلطان سليم احساس مي‏كرد كه امپراتوري‏اش از سمت شرق در حال فرسايش است و طبعاً جنگ مي‏توانست او را از اين سقوط فرسايش نجات دهد.

ترديد مكن !

اما سلطان سليم براي جنگ به مقدماتي نياز داشت. او ابتدا با طرف‏هاي اروپايي خود دولت مسكو (روسيه)، دولت پروس (اتريش ـ مجارستان) و حاكمان مالداوي و والاشي قراردادهايي را براي ترك موقت مخاصمه تنظيم كرد تا بتواند ارتش خود را در شرق متمركز كند. سپس با پشتيباني متعصبين مذهبي به تصفيه شيعيان مقيم عثماني پرداخت تا در داخل كشور نيز نگراني نداشته باشد. در جريان اين تصفيه چندين هزار شيعه كشته شده و بقيه را با تحمل شكنجه، به آن سوي كشور يعني متصرفات اروپايي كوچ دادند. سپس از روحانيون دولتي فتواهايي براي جهاد عليه «زنادقه قزلباشيه» گرفت و اردوي خود را در شهر ادرنه كه اتفاقاً  از همان جا هم بر عليه پدر كودتا كرده بود برپا ساخت ولي هنوز يك مشكل پابرجا بود. برخي از نظاميان ارشد جنگ را به صلاح نمي‏دانستند.

خصوصاً كه بايد وارد خاك ايران مي‏شدند. بالاخره سليم جنگجويان را پيش خود خواند و درباره حمله به ايران سخنراني كرد. در پايان وقتي كه نظر آنها را پرسيد همه فرماندهان سكوت كردند و سكوت همچنان ادامه داشت تا اينكه يكي از كهنه سربازان يني ‏چري به نام عبدالله به پاي سلطان افتاد و فرياد زد كه اي پادشاه در اين جهاد مقدس ترديد نكن كه همگي آماده‏ايم با اردبيل اوغلي (پسر اردبيل، شاه اسماعيل) بجنگيم.

پس از آن فرماندهان ديگر چاره‏اي جز موافقت با ميل سلطان نداشتند. عبدالله يني‏چري كه با وجود سفيد شدن موهايش هنوز سرپرست يكي جوخه بود پس از اين كار به درجه سرداري سپاه مفتخر شد.

يك به ده

چالدران در شمال غربي شهر خوي از توابع آذربايجان غربي واقع شده است. در تقسيمات كشوري اين دشت كه در حدود 750 كيلومتر مربع و از جهت شرقي غربي گسترده شده است از توابع سياه چشمه محسوب مي‏شود. جنگ چالدران در منطقه‏اي مابين روستاهاي گل اشانه و سعدل اتفاق افتاده كه آثار چند مزار در اين محل  ديده مي‏شود. تعداد لشگريان حاضر در صحنه جنگ با اندكي تفاوت نقل شده است. هر كدام از آن اعداد را كه بپذيريم نسبت سربازان ايران به عثماني يك به ده خواهد شد. اگر چه روايت مكرر 200 به 2 هزار است. درباره مدت نيز بين يك روز و دو روز، احتمال دو روز جنگ قوي‏تر است. شب قبل از جنگ چند نفربه شاه اسماعيل پيشنهاد كردند كه به توپخانه عثماني شبيخون بزنند ولي شاه اسماعيل اعلام كرد ما راهزن نيستيم.

صحنه نبرد

روز اول جنگ بيشتر به ارزيابي دو لشگر از همديگر گذشت. «ساروبيره» كه متولد بانه بود و به شكار پلنگ شهرت داشت فرماندهي ايران را بر عهده گرفت  و به لشگر عثماني حمله كرد. ترك‏ها براي اينكه ارتش ايران را به تيررس توپ‏ها بكشانند در جريان زد و خورد عقب‏نشيني كردند. شاه عباس از بلندي ناظر بود و متوجه اين حيله شد. ولي امكان هشدار به سپاه ايران وجود نداشت. يك تير به سر ساروبيره برخورد كرد ولي او جنگيدن را ادامه داد. ناگهان شليك توپخانه آغاز شد. شاه اسماعيل فرماندهي را به «رستم كلاچرمينه» سپرد و خود وارد صحنه جنگ شد ولي ساروبيره و سربازان در اثر آتش توپ‏ها كشته شده بودند. عثماني پيشنهاد توقف موقتي جنگ داد و شاه اسماعيل پذيرفت. روز اول اينگونه به پايان رسيد. شاه اسماعيل به شيخ محمد شبستري كه همراه لشگر بود وصيت كرد پسرش طهماسب را بعد از او به تخت شاهي بنشانند و شوراي سلطنتي كه اعضاي آن را هم مشخص كرده بود امور كشور را به دست گيرند. همچنين به شيخ محمد سفارش كرد كه قبل از پايان كارزار از منطقه خارج شود. فردا در آغاز روز سه سوار نامه‏اي را از جانب سلطان سليم آوردند كه به زبان فارسي نوشته شده بود. به دستور شاه، علي محمد همداني آن را در حضور فرماندهان و بزرگان لشگرگاه باز كرد و خواند.

در نامه به شرط تسليم شدن به شاه امان داده شده بود كه اموال و خانوده‏اش را بردارد و بگريزد. همين طور وعده مي‏داد كه افسران و سربازان به بردگي گرفته نشوند و تنها تا پايان اشغال كامل آذربايجان، كردستان و گيلان در اسارت باقي بمانند.

شاه نظر حاضران را پرسيد و همه از ادامه جنگ نابرابر استقبال كردند. براي اين روز نقشه حمله به توپخانه‏اي كه روي تپه كبود مستقر شده بود ريخته شد. شاه خود فرماندهي سپاه را بر عهده گرفت و به قسمتي از نيروهاي اينكجي حمله كرد.

نيروهاي غرب در مقابل و اطراف  توپ‏ها مي‏ايستادند تا مانع ديده شدن و تخمين تعداد آنها شوند ولي ايرانيان قسمتي از تپه كه مناسب بالا رفتن با اسب بود را شناسايي كرده بودند.

لشگر ايران ناگهان مسير عوض مي‏كند و به بالاي تپه مي‏رسد. توپخانه كبود كه انتظار مواجهه با سواره نظام را نداشت شكست مي‏خورد و ايرانيان باروت‏ها را در زير توپ‏ها آتش مي‏زنند. سلطان سليم از اردوگاه امن خود مي‏بيند كه 250 عراده از توپ‏هايش يكي يكي منفجر مي‏شوند. او تمامي ارتش خود را به ميدان سرازير مي‏كند و كارزار بالا مي‏گيرد. رستم كلاچرمينه، سردار اهل طالش با پنجاه تير كشته مي‏شود. ارتش ايران كه به گرز و شمشير مسلح بود در مقابل تفنگ‏هاي عثماني تلفات زيادي مي‏دهد. شاه اسماعيل چند زخم برمي‏دارد و عثماني‏ها براي اسير كردن او هجوم مي‏برند. ميرزا سلطان علي افشار كه شبيه شاه بود خود را پادشاه معرفي مي‏كند و اسير مي‏شود. او در حضور سلطان سليم عثمانيان را به بزدلاني كه پشت تفنگ‏هاي خويش پناه گرفته‏اند تشبيه مي‏كند و سليم پس از پي‏بردن به هويتش او را گردن مي‏زند. شيخ محمد حسين شبستري قرآني را به ميان ميدان مي‏آورد وشاه اسماعيل را قسم مي‏دهد كه جنگ را خاتمه دهد. سپاهيان شجاع ايران در برابر اسلحه گرم تاب مقاومت ندارند. شاه اسماعيل در عصر روز چالدران از جنگ دست مي‏كشد و با 1500 سرباز باقيمانده، قبل از تاريك شدن هوا دشت را ترك مي‏كند.

فتح نامه

سلطان سليم فرداي چالدران به عثماني فتح نامه فرستاد و با لشگرش به سمت تبريز حركت كرد ولي نتوانست مدت زيادي در آن شهر بماند. از طرفي يني‏چري‏ها كه بدنه اصلي سپاه را مي‏ساختند با ديدن عبادات و اعتقادات ايرانيان به دلايل مذهبي اين جنگ شك كرده بودند و از طرف ديگر فرماندهان بر ناامني در سرزمين بيگانه اصرار داشتند. كمبود آذوقه كه به دستور دولت صفوي و به عمد در آذربايجان ايجاد شده بود نيز عثماني را در وضعيت سختي قرار داده بود. يني‏چري‏ها ظروف غذاي خود را به نشانه اعتراض، وارونه بر زمين مي‏گذاشتند و پس از چندي سلطان سليم به كشور خود بازگشت. از جمله مسائلي كه در ميان تاريخ نگاران بر سر آن اختلافاتي وجود دارد مسئله اسرا است. به روايتي شاه اسماعيل كه با 1500 سرباز از جبهه باز مي‏گشت 1900 اسير با خود آورده بود، در حالي كه هيچ كس از ايرانيان اسير نشده بود. در منبعي ديگر خبر از اعدام كليه اسيران ايراني در ارودگاه عثماني داده مي‏شود. ولي اصلي‏ترين موضوع، اسارت دو تن از زنان شاه اسماعيل به دست ارتش عثماني است كه تاريخ نويسان ترك و بعضي از ايرانيان آن را به تفصيل نقل كرده‏اند. جمعي از تاريخ نگاران ايراني با ذكر دلايلي منكر اين اتفاق شده‏اند. بنا به اين داستان «تاجعلي خانم» كه اسير شده بود  دو گوشواره خود را به عنوان فديه داد و از ارودگاه خارج شد. دهقاني به او پناه داد و سرانجام به نزد شاه بازگشت ولي «بهروزه خانم» مدت بيشتري در ميان ترك‏ها باقي ماند.

حتي نقل‏هايي از زنان كه با لباس مردانه مي‏جنگيدند نيز وجود دارد ولي با توجه به عقب نشيني لشگر ايران به نظر نمي‏‏آيد پشت جبهه در معرض جنگ قرار گرفته باشد.

سلاح و انگيزه

مرداني كه براي صفويه مي‏جنگيدند به مولا علي تقرب مي‏جستند و اگر كشته مي‏شدند شهيد نام مي‏گرفتند. پس از جنگ چالدران دولت ايران پي برد كه علاوه بر انگيزه جنگجويان، سلاح نيز از ضروريات پيروزي است و ورود و استفاده از تفنگ كه تا آن زمان ناجوانمردي محسوب مي‏شد رايج شد. در تركيه سالروز جنگ چالدران را جشن مي‏گيرند و در يكي از شهرهاي آذربايجان گورستان مبارزان چالدران در حال فراموشي است.

شاه اسماعيل سال‏ها بعد در  شهر سراب بر اثر بيماري درگذشت و در اردبيل به خاك سپرده شد و توپي كه با ضربه تبرزين شكافته بود، اگر سالم مانده باشد، جايي در روسيه، احتمالاً در زيرزمين تاريك يك موزه قرار گرفته است.

 

نوشته : SAHAND KARIMI در ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۱


 

 

 

 

غلام يحيي ، غلام مسكو

 

·        دكتر نصرت الله جهانشاهلو ـ معاون پيشه وري

 

·       غلام يحيي كه  به عنوان فردي جنايتكار و وفادار سرسخت استالين شهرت دارد چگونه شخصي بود  ؟ بيگمان دكتر جهانشاهلو كه معاون پيشه وري بود و قريب سي سال در شوروي با غلام همكار بود بهتر از ديگران او را ميشناسد . جهانشاهلو در كتاب ( ما و بيگانگان ) او را اينگونه توصيف ميكند :

 

آقاي غلام يحيي دانشيان؛ او اسماً معاون وزير جنگ آقاي كاويان بود، اما با وزرات جنگ كاري نداشت. پس از اين كه من از زنجان به تبريز رفتم او همواره در آنجا به سر مي‏برد و در سال 1325 كه عده‏اي فدائي سردوشي گرفتند، او ژنرال فدائي شد.

او خود مي‏گفت اصلاً از سراب آذربايجان بود، اما در باكو در بخش صابونچي متولد و همان جا بزرگ شد. او به هيچ خط و زباني نمي‏تواند بنويسد و بخواند و حتي به زبان تركي آذري هم كه زبان مادري اوست فصيح گفتگو نمي‏كند، تنها كمي الف و ب روسي را مي‏شناسد كه زبان تركي آذري را بدان مي‏نويسد، او مي‏تواند نام خود را بنويسد.

او مي‏گفت در همان بخش صابونچي باكو در كارخانه‏اي سوهان كش بوده است، اما چنان كه من توانستم آگاهي يابم او از همان آغاز نوجواني پس از ديدن يك دوره آموزش پليسي به مرزشكني اشتغال داشت. شايد بيشتر خوانندگان ندانند مرزشكني چيست و مرزشكنان چه كساني هستند.

درهمه‏ي جمهوري‏هاي شوروي كه هم مرز با كشورهاي ديگر هستند در سازمان امنيت اداره‏اي است كه كساني را براي گذر كردن غير رسمي از مرز همان جمهوري آموزش مي‏دهند. اين جوانان از ميان كساني انتخاب مي‏شوند كه تندرستند و به زبان كشور همسايه و به ويژه لهجه‏هاي مرزنشينان آنان خوب آشنا هستند. فلسفه‏ي آن اين است كه كسي نتواند در تماس با آنان در بومي بودن آنان ترديد كند و چون فراسوي هر مرزي از پيش دست نشاندگاني آماده دارند اين مرزشكنان دستورها را به آن جاسوسان مي‏رسانند و آگاهي‏هاي آنان را با خود مي‏آورند. من از چگونگي اين بخش سازمان امنيت روس تصادفي آشنا شدم.

در آستانه‏ي جنگ دوم جهاني كه روس‏ها بيگانگان را به دستاويز امنيتي از كشور اتحاد شوروي مي‏راندند، آقاي غلام يحيي نيز با ايرانيان مهاجر به آذربايجان ايران روانه شد و در بخش سراب سكني گزيد. همان طور كه از خود او شنيدم نخست در روستاهاي سراب، شيره (دوشاب ) مي‏فروخت ، اما پس از آشنايي با چند دزد به كار قصابي پرداخت. او خود گفت كه روزي دو نفر به من گفتند كه از شيره فروشي پولي درنمي‏آيد اگر تو بتواني قصابي كني ما گوسفندش را از راه دور تأمين و درآمدش را ميان خود تقسيم مي‏كنيم. من پذيرفتم و آنها شبانه از روستاهاي دور دست گوسفند مي‏دزديدند و من در روستاي خود و ديگر روستاهاي دورتر گوشت را مي‏فروختم و در ضمن تبليغات ضد دولتي و كمونيستي نيز مي‏كردم، تا اين كه ژاندارم‏ها مرا دستگير و زنداني كردند.

او پس از رهايي از زندان به عضويت اتحاديه‏ي كارگان حزب توده در آذربايجان درآمد و در آستانه‏ي تشكيل فرقه‏ي دموكرات  مسئول اتحاديه‏ي كارگران شهر ميانه بود. هنگامي كه در مهر ماه 1324 در تبريز كنگره فرقه تشكيل شد و من در آن شركت كردم او در آنجا پادويي مي‏كرد و من نخستين بار او را در آنجا ديدم.

در آغاز آذر ماه 1324 با اسلحه‏اي كه روس‏ها توسط كاپيتن نوروز اف در اختيار او گذاشتند شهر ميانه را از دست دولتيان درآورد. او را در اواخر آذر ماه با گروهي از فدائيان سراب و ميانه از تبريز به ياري فدائيان زنجان فرستادند. من تا در زنجان بودم به او و فدائيان دسته‏ي او مهار زدم و نگذاشتم  كه به حقوق مردم تجاوز كنند، اما پس از انتقال من به تبريز او و فدائيان زير فرماندهيش روي آدم كشان و غارت گران تازي و مغول و غز را سپيد كردند.

او و همدستانش روستاهاي آقاي اسعدالدوله‏ي ذوالفقاري و نواحي افشار و كرسف و قيدار و بخش خدابنده و سجاس رود را غارت و ويران كردند. اكنون براي نمونه يكي از تبهكاري‏هاي او و همدستانش را مي‏نويسم چون به راستي اگر بخواهم تنها تبهكاري‏ها و غارت‏هاي آنان را بنويسم خود كتابي خواهد شد.

در شهريور ماه 1325روزي در تبريز در دانشگاه بودم كه گفتند كه آقاي پيري آمده است به نام عليقلي خان ابهري و مي‏خواهد نزد شما بيايد. گفتم بفرمايند. آقايي نزديك به 70 سال با موهاي سپيد اما قدي كشيده و عبايي به دوش آمد. خودش را معرفي كرد و گفت شما مرا نمي‏شناسيد اما آقاي سرتيپ مرا خوب مي‏شناسند (مقصود پدر من بود). گفتم از ديدارتان خوشحالم و آماده‏ام هر فرمايشي داريد انجام دهم. او گفت تقاضايي ندارم، تنها آمده‏ام وضع خودم را به شما بگويم و مرخص شوم، چو حال و روز من جوري است كه به هر كسي گفتني نيست اما با لطفي كه خانواده شما و به خصوص مرحوم امير (مقصود جهانشاه خان امير افشار بود) و آقاي سرتيپ به بنده داشتند و دارند شما را محرم مي‏دانم. گفتم بفرماييد. او گفت هنگامي كه شما از زنجان به تبريز آمديد و غلام يحيي همه كاره‏ي زنجان شد، سرفدائياني كه شما در بخش‏ها گمارده بوديد، عوض كرد و شخصي به نام كاپيتان شكور غفاري را به ابهر فرستاد. او روزي با چند فدائي به خانه‏ي من آمد. من از آنها چنان كه رسم است پذيرايي كردم، سپس آقاي غفاري گفت آقاي عليقلي خان شما اسلحه داريد و بايد بدهيد. من گفتم من يك تفنگ پنج تير روسي داشتم هنگامي كه از طرف آقاي دكتر جهانشاه‏لو به ما اخطار شد كه بايد سلاح‏ها را بدهيم من آن را به فدائيان دادم و رسيد دارم و يك تفنگ شكاري ساچمه زن هم دارم كه اينجا است و اگر بايد آن را هم بدهم آماده است. آقاي غفاري گفت نه شما مسلسل سنگين داريد. گفتم آقاي غفاري درست است كه من در گذشته در قزاق‏خانه سلطان بودم، اما هيچ‏گاه خودم ارتشي نداشتم كه به مسلسل سنگين نيازمند باشم، از اين گذشته مسلسل سنگين به چه درد من مي‏خورد كه آن را پنهان كنم. او گفت به ما خبر داده‏اند و ما يقين داريم كه شما مسلسل سنگين داريد  و بايد بدهيد. من گفتم به هر كس كه شما باور داريد سوگند كه من هيچ‏گاه مسلسل سنگين و حتي سبك هم نداشتم و ندارم. آنها رفتند و به من اخطاركردند كه تا سه روز ديگر مهلت دارم و بايد مسلسل را تحويل دهم. پس از سه روز آمدند و باز همان موضوع را عنوان كردند. من گفتم آقاي غفاري من مسلسل ندارم، اما اگر كسي دارد من حاضرم به هر قيمتي كه مي‏فروشد آن را خريداري كنم و در اختيار شما بگذارم، آنها نپذيرفتند. من مقداري پول به آنها هديه دادم و رفتند. پس از چند روز دوباره آمدند، اما اين بار بسيار خشمناك‏تر از قبل بودند. شكور غفاري گفت رفيق غلام يحيي دستور داده است حتماً مسلسل را از تو بگيريم. هر چه سوگند ياد كردم سودمند نيفتاد. آنها در وسط باغچه خانه آتش افروختند و سمبه‏هاي تفنگ را درون آتش گذاشتند. زن و فرزندانم بزرگ و كوچك گرد آمدند و هر چه زاري و خواهش كردند سود نداد، آنها گفتند هر چه داريم ببريد اما اين مرد را شكنجه ندهيد. باز فايده نكرد، آنها مرا لخت كردند زن و فرزندانم براي اين كه اين صحنه را نبينند گريختند. آنها با سمبه‏هاي سرخ از گردن به پايين پشتم را داغ كردند. من كه در نتيجه‏ي سال‏ها خدمت سربازي و جنگ‏ها هنوز ورزيده هستم نه ناله كردم و نه گريه و همچنان دندان روي جگر گذاشتم.

اشتباه من اين بود كه همان بار نخست كه از من مسلسل خواستند نزد شما نيامدم. تاكنون يك ماه از آن داغ گذشته است. زخم‏ها كمي بهبود يافته است، اما هنوز برجاست اجازه مي‏خواهم نزد شما برهنه شوم تا ببينيد كه اين نويد دهندگان آزادي بر سر من چه آورده‏اند. او لخت شد، در پشت جاي چندين داغ چپ و راست داشت و بعضي از زخم‏ها هنوز به هم نيامده بود. من نتوانستم خودداري كنم، اشك از چشمانم سرازير شد. او لباسش را پوشيد  و خواست خداحافظي كند، اما من به آقاي پيشه‏وري تلفن كردم و گفتم با آقاي عليقلي خان ابهري براي موضوع بسيار مهمي نزد شما مي‏آيم. او گفت بفرماييد. ما به كميته‏ي مركزي نزد او رفتيم. او گمان كرد كه آقاي عليقلي خان درخواستي دارد، اما من گفتم ايشان نيازمندي ندارند موضوع مهم‏تر از آن است. پس از آنكه بازگو كردم او خواست كه زخم‏ها را ببيند. هنگامي كه آقاي عليقلي خان لخت شد، پيشه‏وري از خشم مي‏لرزيد و فرياد مي‏زد عجب اوضاعي است. پس از اين كه آقاي ابهري لباس پوشيد، آقاي پيشه‏وري دستور داد تلگرافي به غلام يحيي مخابره كنند كه فوراً شكور غفاري را زير نظر دو نفر فدائي به تبريز روانه كند. ما بازگشتيم و من از آقاي عليقلي خان دلجويي كردم و به او گفتم هرگاه از نو ناراحتي‏هايي براي او پيدا شد زود مرا آگاه كند.

پس از دو روز آقاي پيشه‏ري تلگراف غلام يحيي را به من نشان داد كه نوشته بود شكور غفاري را همين جا مجازات كردم. بعد معلوم شد كه مجازات شكور غفاري اين بوده است كه او را از بخش ابهر براي غارت و شكنجه دادن مردم بيچاره به بخش ديگري روانه كرده است. من به آقاي پيشه‏وري گفتم با اين وضع ما بساط قرون وسطايي عقب افتاده‏ترين اجتماعات و دژخيم‏ترين دستگاه‏ها را گسترده‏ايم. آقاي پيشه‏وري گفت كه مي‏بيني كه دستور تلگرافي مرا نيز نمي‏خوانند.

همانند اين تبهكاري‏ها و غارت‏ها در مراغه و اردبيل و حتي شهر تبريز نيز بسيار روي داد؛ از آن ميان آقايي به نام عباس پناهي به دست‏آويز ممنوع بودن جواهر و طلا همراه مسافرين، بسياري از اموال مسافرين را ضبط و مصادره كرد كه بخشي از آن را خود برگرفت و بخشي را به آقاي دكتر جاويد و كاويان داد و بخشي هم به اربابان روسي رسيد.

اكنون كه نام غلام يحيي به ميان آمد برخي ديگر از تبهكاري‏ها و خدمت‏هاي او به اربابانش را يادآور مي‏شوم.

از واپسين روزهاي آذر ماه 1324 كه فرمانروايي فرقه در آذربايجان برقرار شد براي اين كه كمبود آذوقه دست ندهد نخست وزيري با تصويب مجلس آذربايجان با فرماني، صادر كردن خواروبار را از مرزهاي زنجان و آستارا و مراغه ممنوع كرد.

در زنجان غلام يحيي و همدستانش به دست آويز اين فرمان چندين هزار پيت روغن و پنير و نزديك 250 هزار گوسفند چوب‏داران زنجاني و كرد را كه براي فروش ره‏سپار قزوين و تهران بودند، توقيف كردند. صاحبان آنان و چوب‏داران به ما شكايت كردند و خواستند كه اگر تجارت به تهران ممنوع است دست كم اجازه دهيم در خود زنجان و كردستان و آذربايجان به فروش برسانند. چون خواست آنان منطقي و قانوني بود، دستور آزاد ساختن روغن و پنير و گوسفندان را چند بار موكداً داديم، اما غلام يحيي نه تنها فرمان ما را نخواند بلكه خود بازرگانان و چوب‏داران و عده‏اي از شترداراني را كه مال آنها را بار كرده بودند نيز به نام قاچاقچي بازداشت كرد و پس از ماهي آنها كه جان خود را درخطر مي‏ديدند از اصل موضوع صرف نظر كردند و جان خود را به سلامت رهانيدند و عده‏اي از آنها نزد من آمدند و اظهار داشتند ملتزم شده بودند كه به ما ديگر مراجعه نكنند. اين پنير و روغن و گوسفندها را از راه تارم و كاغذكنان به اردبيل و آستارا رسانيدند و در آنجا توسط آقاي محمد سراجعلي اينسكي سرهنگ سازمان امنيت روس كه آن زمان همه كاره‏ي آن نواحي بود از راه پل خدا آفرين از مرز گذراندند و تحويل عمال باقراف دادند. اما مسئله به همين جا پايان نيافت، چون در واپسين روزهاي آبان ماه و آغاز آذر ماه 1325 قرار شد ما زنجان را به نماينده‏ي حكومت قوام السلطنه آقاي سرهنگ بواسحقي تحويل دهيم، غلام يحيي و همدستانش با شتاب نزديك به هفت هزار و به روايتي ده هزار گاوميش و گاو و گوساله‏ي روستاهاي اطراف زنجان، افشار ، خدابنده ، سهره‏ورد، اوريات، انگوران و گروس را غارت كردند و توسط گروهي سوار به اردبيل و مرز رساندند. بايد در اينجا يادآور شوم كه در شوروي تا چند سال پس از پايان جنگ نيز گوشت كمياب بود و آن زمان (1945) در آذربايجان شوروي غير از اربابان رهبر، ديگران جز از راه قاچاق در بازار سياه آن هم به دشواري به گوشت دسترسي نداشتند و در مغازه‏ها فرد با آشنايي مي‏توانست كنسروهاي گوشت گاو آمريكايي كه مطابق قانون وام و اجاره دولت شوروي دريافت كرده بود، تهيه كند. تا دو سال پس از پايان جنگ تخم مرغ جز در بازار سياه در شوروي نبود و در همه‏ي مغازه‏ها گرد تخم مرغ آمريكايي به فروش مي‏رسيد.

مسئله‏ي غارت دام‏ها و فرستادن آنها توسط عمال روس به آذربايجان شوروي را آقاي قوام السلطنه در ديدارش با آقاي پيشه‏وري و من رسماً يادآور شد و به من گفت آقاي دكتر آخر اين‏ها هم‏ميهنان شما هستند كه در آتيه‏ي نزديكي دچار كمبود خواروبار به ويژه گوشت خواهند شد. اجازه ندهيد كه گاو و گوسفند كشور شما را تحويل بيگانگان دهند.

دراين گير و دار خبر رهسپاري ارتش به سوي آذربايجان به گوش مي‏رسيد. آقاي سرتيپ پناهيان به ميانجي‏گري آقاي تيمسار سپهبد شاه بختي فرمانده‏ي سابقش و به دستور آقاي تيمسار سرلشكر حاجعلي رزم‏آرا نيرنگي به كار برد. روزي عنوان كرد كه گويا از دوستان نزديك افسر خود در ستاد ارتش در تهران نقشه‏ي حمله‏ي ارتش به آذربايجان را كه سرلشكر رزم‏آرا طرح كرده به دست آورده است.

اين نقشه‏ي ساختگي او نشان مي‏داد كه ارتش شاهنشاهي از راه تكاب و مياندوآب به مراغه و سپس به تبريز هجوم خواهد برد و بودن هنگي را كه به فرماندهي آقاي سرهنگ مظفري در تكاب مستقر و به تعويض گاه گاهي سرگرم بود، گواه مدعاي خود مي‏آورد.

آقاي پيشه‏وري كاملاً آلت دست پناهيان شده بود، چون او براي اين كه آقاي پيشه‏وري را سرگرم و مطمئن كند پي‏گير از شكست ناپذيري ارتش آذربايجان دم مي‏زد. اما كارها روز به روز بيشتر و تندتر از پرده بيرون مي‏افتاد و آشكار مي‏شد كه به دست ياري اين گروه چند رو چه دامي گسترده شده است.

بسياري از مردم ميهن‏پرور ايران گمان مي‏كردند كه حزب توده و فرقه دموكرات آذربايجان ساخته و پرداخته‏ي خود ايرانيان است، از اين رو بدان‏ها روي آوردند و از آنها چشم اميد داشتند. آري مردم ما نمي‏دانستند كه بر پا دارنده و گرداننده‏ي حزب توده بيگانگانند و آگاه نبودند كه فرقه‏ي دموكرات آذربايجان را مير جعفر باقراف به اغواي آقاي عبدالصمد كامبخش در باكو طرح‏ريزي كرد.

براي آماده كردن لشكر ضربتي بابك و گروه پدافند شهر تبريز زير فرماندهي تيمسار نوائي به آقاي كاويان مراجعه شد، چون هنوز انبارهاي اسلحه در دست او بود، اما او گفت كه اسلحه نداريم. آقاي پيشه‏وري او را نزد خود خواند و پس از دشنام بسيار كليد انبارهاي اسلحه را از او گرفت و به من سپرد.

در اين ميان آقاي تيمسار آذر با ما ديدار كرد و خواست كه چون غلام يحيي در فن سربازي مجسمه‏ي ناآگاهي بيش نبود دستور داده شود تا افسري آگاه و كارآمد براي فرماندهي دفاع قافلان كوه روانه گردد. حتي او پيشنهاد كرد كه خود او بدانجا برود، اما آقاي پيشه‏وري موافقت نكرد پس از رفتن تيمسار آذر دليل عدم موافقت او را پرسيدم. او گفت شما كه خوب مي‏دانيد غلام يحيي را من به آنجا نفرستاده‏ام تا او را اكنون عوض كنم. بي‏گمان با عوض كردن غلام يحيي ما همگي دچار خشم روس‏ها خواهيم شد. خوانندگان به ويژه جوانان ما خوب توجه كنند وازگذشته پند بگيرند و بدانند كه دخالت بيگانه هر كه و هر كشوري كه باشد در كار كشور ديگر سرانجام جز زيان و پشيماني چيزي به بار نمي‏آورد، تا چه رسد به آن‏ها كه بيگانه، آقا و فرمانده و فرمانفرماي كشور و مردم و ملتي باشد.

غلام يحيي نه تنها به اندازه‏ي يك سرباز ساده آگاهي جنگي نداشت حتي يك چريك جنگي هم به شمار نمي‏آمد، تنها عمال روسي بودند كه او را ژنرال مي‏ناميدند.

اكنون توجه كنيد كه غلام يحيي هنگامي كه ارتش از زنجان گذشت و به سوي تبريز در حركت بود چه كرد. او به جاي پايمردي در نخستين برخوردها راه گريز را در پيش گرفت. او همين كه تيراندازي ميان فدائيان و سواران آقايان ذوالفقاري و افشار درگرفت دستور داد فدائيان خود ما سرهنگ دو قاضي اسداللهي را كه افسري ميهن پرور و دلير بود از پشت با تير بزنند، چون او دستورهاي غلام يحيي قصاب را مخالف اصول سربازي مي‏دانست و آن را انجام نمي‏داد.

غلام يحيي به جاي دفاع به غارت پرداخت و چنان كه يك بار يادآور شدم گذشته از غارت دام‏هاي زنجان، گله‏ي  اطراف ميانه را نيز به اردبيل براي تحويل به اربابان روسي روانه كرد و از اين گذشته در واپسين دم گريز بانك ميانه را يك جا غارت كرد و با خود آورد و در نخجوان به سازمان امنيت روس داد.

دراين جا نامي از آقاي سرهنگ دو قاضي اسداللهي بردم. من او را از زمان دانش‏آموزي مي‏شناختم. هنگامي كه جسد او را به تبريز آوردند نخست آقاي پيشه‏وري و من و چند تن ديگر آن را بررسي كرديم. ديدم كه او از نزديك تير خورده است، چون جاي سوختگي در پوشاك او و كمي درتنش بود. من به آقاي پيشه‏وري گفتم كه اين افسر از نزديك تير خورده است و بي‏گمان او را خودي‏ها از چند قدمي زده‏اند. آقاي پيشه‏وري كه با اصول پزشكي قانوني آشنا نبود، فكر كرد كه تنها گمان من است. اما بعدها كه بيشتر رازها آشكار شد، چند تن از فدائيان غلام يحيي در مهاجرت جسته و گريخته گفتند كه با دستور غلام يحيي او را كه افسري نافرمان و ضد انقلاب بود از سنگر خود زده‏اند. يكي از فدائيان زنجان كه چون ممكن است هنوز در آذربايجان شوروي زنده باشد و با اين يادداشت‏ها گرفتار دژخيمان روس گردد و من نام او را نمي‏برم در باكو نزد من آمد و گفت كه من با يك نفر از فدائيان سراب دسته صفر علي در يك سنگر بودم. سرهنگ قاضي سواره پي‏گير از پشت سنگر‏ها مي‏گذشت و دستور مي‏داد. يك بار كه از پشت سنگر ما گذشت آن فدائي به من گفت من اكنون كلك او را مي‏كنم.رفيق غلام از او ناراضي است. من تا رفتم او را از آن كار بازدارم نشانه رفته بود.

سرهنگ قاضي از اسب درغلتيد و همان فدائي خبر كشته شدن او را به غلام يحيي داد. غلام يحيي با چند تن ديگر آمدند. بدون اين كه كوچك‏ترين احساس ناراحتي كنند تنها يك مشت دشمنام نثار دولت مرتجع ايران و شاه كردند. در همان جا غلام يحيي اسب او را به همان فدائي نابكار و زين اسبش را به فدائي ديگر بخشيد.

غلام يحيي در قافلان كوه شكست مفتضحانه‏اي خورد و پس از اين شكست آشكار شد كه او پول‏هاي دريافتي را به جيب زده و تنها با گروه كمي فدائي در جنگ شركت كرده است.

شايد خوانندگان گمان كنند كه فدائيان غلام يحيي در قافلان كوه از ارتش شكست خوردند اما چنين نبود، چون آنان را سواران آقاي ذوالفقاري و آقاي افشار كه پيشاپيش ارتش در حركت بودند تار و مار كردند.

پيش از رسيدن ارتش آقاي سرهنگ بواسحقي نماينده حكومت مركزي در زنجان براي به دست گرفتن دستگاه‏ها به ويژه نگهباني (ژاندارمري) به زنجان آمده بود. اما همين كه ستون‏هاي ارتش به آن جا نزديك شد مردمي كه از غلام يحيي و دار و دسته‏اش به جان آمده بودند به پا خاستند، در اين گير و دار كساني هم  كه با يكديگر خورده حساب داشتند در آشوب شركت جستند، از اين رو مردمي كشته وگروهي هم به تبريز گريختند، در اين ميان آقاي شيخ خوييني كه مردي با سواد و رئيس محضرهاي ثبت اسناد بود نيز كشته شد.

در مياندوآب آقاي آرام كه از ارامنه‏ي مهاجر پيش از جنگ جهاني دوم بود و فرقه او را سرهنگ فدائي خوانده بود با گروه فدائي خود، اگر چه اسماً جزو ابواب جمعي آقاي كبيري بود اما رسماً زير فرمان هيچ كس جز آقاي سرهنگ قلي اف نبود، از فرصت استفاده كرد و به اين عنوان كه نيروي ارتش به فرماندهي سرهنگ مظفري هر شب به آن بخش دستبرد مي‏زند گذشته از پول همه‏ي دام‏هاي كشاورزان آن بخش را غارت كرد و پيشاپيش با مشورت سرهنگ قلي اف به ايروان روانه كرد.

اين دام‏ها را به ياري ارامنه‏اي كه با اجازه‏ي دولت ايران به ارمنستان مهاجرت مي‏كردند و اجازه داشتند دام‏ها و اموال خويش را با خود ببرند از مرز گذراندند. تعدادي از اين ارامنه اين دام‏ها را از آن خود كردند و بخش ديگري از آن را سازمان امنيت ارمنستان ضبط كرد، به نحوي كه از اين همه غارت جز بدنامي چيزي نصيب آقاي آرام و برادرش نشد. آقاي كبيري هم اگر اسماً چند هزار فدائي در اختيار داشت، هنگام كارزار آشكار شد كه چند صد تن بيش نبودند و ساعتي بيش پايداري نكردند.

نيروي ارتش از قافلان كوه گذشت و به سوي تبريز پيش مي‏آمد. مردم ميهن‏پرور تبريز هم كه از بيگانه پرستان و اوضاع به تنگ آمده بودند به پا خاستند.

در اين هنگام آقاي سرهنگ قلي‏اف به دستور باكو چنين مصلحت ديد كه آقاي محمد بي‏ريا را كه با دارودسته‏هاي جاويد و شبستري هواخواه حل مسالمت ‏آميز و دريافت امتياز نفت براي روس‏ها بود، صدر فرقه‏ي دموكرات آذربايجان بگذارد و آقايان پيشه‏وري و پادگان و مرا به اين عنوان كه مخالف حسن نيت آقاي قوام‏السلطنه هستيم به باكو تبعيد كند.

اعضاي كميته‏ي مركزي فرقه‏ي دموكرات به ايوان مشرف به خيابان پهلوي رفتيم و مردم بسياري در خيابان گرد آمدند. آقاي پيشه‏وري با سخني كوتاه آقاي محمد بي‏ريا را رهبر فرقه خواند و آقاي بي‏ريا كه از ناداني گمان مي‏كرد به جايگاهي بلند رسيده است، داد سخن داد و مردم تبريز و آذربايجان را به آرامش فراخواند و به حسن نيت آقاي قوام‏السلطنه و انتخابات آزاد پس از رسيدن ارتش به تبريز نويد داد.

آقاي پيشه‏وري و من از در شمالي ساختمان فرقه بيرون و با قرار قبلي به سركنسولگري شوروي نزد آقاي سرهنگ قلي‏اف رفتيم. درست به ياد ندارم كه آقاي پادگان هم دراين ديدار ناميمون با ما بود يا نه.

دراتاق كوچكي در خاور حياط آقاي قلي‏اف ما را پذيرفت. آقاي پيشه‏وري كه از روش ناجوانمردانه‏ي روس‏ها سخت برآشفته شده بود از آغاز به سرهنگ قلي‏اف پرخاش كرد و گفت شما ما را آورديد ميان ميدان و اكنون كه سودتان اقتضا نمي‏كند ناجوانمردانه رها كرديد. از ما گذشته است اما مردمي را كه به گفته‏هاي ما سازمان يافتند و فداكاري كردند همه را زير تيغ داده‏ايد، به من بگوييد پاسخ‏گوي اين نابه‏ساماني‏ها كيست؟ آقاي سرهنگ قلي‏اف كه از جسارت آقاي پيشه‏وري سخت برآشفته بود و زبانش تپق مي‏زد يك جمله بيش نگفت؛ سني گتيرن سنه دييرگئت (كسي كه ترا آورد به تو مي‏گويد برو) و جمله‏ي ديگري هم بدان افزود كه ساعت 8 شب امروز رفيق كوزل‏اف بيرون شهر سر راه تبريز ـ جلفا منتظر شماست، و از جا برخاست و دم در ايستاد . اين بدان معني بود كه ديگر آمادگي گفتگو با ما را ندارد بايد برويم.

 

 

 

 

نوشته : SAHAND KARIMI در ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥


نویسنده وبلاگ

SAHAND KARIMI

تماس با نویسنده
SAHAND KARIMI

آرشیو وبلاگ

صفحه نخست
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
اسفند ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢

لینکستان

نوشته هاي يك سردبير
آذربايجان خبر
ایران شمالی
آذربایجان نیوز
اتاق زمان
کشکول
تبریز - باکو
سرزمین قفقازی من
خداآفرین
سرزیمن قفقازی من
آذرنامه
سردار وطنم ایران
لینک امروز
ليست وبلاگ ها
لینکوگراف
جامعه مجازی
طراحی وب

لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی
وبلاگ فارسی
  RSS 2.0