ضربه تبرزين
جنگ چالدران و رويارويي ايران و عثماني
* محمد سرابي
تا قبل از انقلاب كمونيستي در يكي از ميدانهاي شهر تفليس توپ جنگي بزرگي مانند يك اثر تاريخي نگهداري ميشد. اين توپ هيچ ارتباط تاريخي با گرجستان نداشت ولي يك ويژگي خاص باعث ميشد در معرض تماشاي مردمي قرار گيرد. دهانه فولادي توپ از وسط به اندازه چهار انگشت شكاف داشت. اين شكاف اثر تبرزين شاه اسماعيل در جنگ چالدران بود. توپ الان ديگر گم شده است ولي جنگ بزرگ چالدران بين دو امپراتوري بزرگ خاورميانه در تاريخ باقي مانده است.
■وزير سلطان شوي
سليم يكي از سه پسر بايزيدخان پادشاه عثماني بود. او با يك اقدام كودتا مانند و با حمايت گروهي از يني چريها (فدائيان) پدر خود را از سلطنت راند و امپراتوري را صاحب شد. بايزيدخان پس از مدتي درگذشت و سليم براي كامل شدن سلطنت، «قورقود» برادر خود را خفه كرد. برادر ديگر او احمد نيز به حيله كشته شد و مدعي ديگري براي حكومت باقي نماند. تاريخ نگاران ترك از سلطان سليم با صفت «ياووز» به معني تيز و برنده ياد ميكنند. او در دوران حكومت خود هفت وزير را سر بريد. وزيران عثماني به محض منصوب شدن وصيتنامه خويش را تنظيم ميكردند. به همين خاطر «وزير سلطان شوي» يكي از نفرينهاي آن زمان بود. فرسكولو، جهانگرد ونيزي وي را خونخوار و كشورگشا توصيف ميكند. سلطان سليم مجموعه شعري به زبان فارسي سروده است.
■ فدائيان
ارتش امپراتوري عثماني در دوران خود يكي از قويترين ارتشهاي دنيا بود كه براي كشورهاي اروپايي و آسيايي مزاحمت بسياري ايجاد كرده بود. اين ارتش يگانها و لشگرهاي مجزا داشت كه به اسلحه گرم تجهيز شده بودند.
ارتش عثماني همچنين مجهز به توپخانه منظم و نيروي دريايي بود كه باز هم از اسيران مسيحي انتخاب ميشدند.
گاهي اوقات نيز اقوام فقير اروپايي كه در محدوده امپراتوري زندگي ميكردند فرزند خود را به دليل ارتش سالار بودن عثماني و بهرهمندي از زندگي بهتر به خدمت سلطان ميفرستادند. عثمانيان علاوه بر سلاح سرد تقريباً تمامي انواع سلاحهاي گرم آن روزگار مانند توپهاي متفاوت، زنبورك (توپ كوچك قابل حمل) و تفنگهايي با قطر لوله 3 سانتي متر را در اختيار داشتند.
■اصطكاك
دليل وقوع جنگ چالدران را مداخله كشورهاي اروپايي ذكر ميكنند. مسلم است كه دولتهاي اروپايي كه در معرض جنگ زميني با عثماني بودند يا منافع تجاري در خاورميانه داشتند تمايل زيادي به درگيري و تضعيف دو دولت مسلمان داشته باشند ولي دلايل ديگر چالدران بيشتر از اينكه توطئه غربيان باشد به تحريكات عثمانيها باز ميگردد.
علويان ساكن در امپراتوري عثماني با طرفداري از شاه اسماعيل و ايران، به كانون خطري براي دولت عثماني تبديل شده بودند. اگر كسي مريد صفويان ميشد به طور خودكار از اطاعت دولت عثماني خارج شده بود. مسئله بعدي روابط احمد برادر سليم با شاه اسماعيل بود. احمد چهار پسر داشت كه سليم توانست سه نفر آنها را بكشد، ولي پسر چهارم به نام سلطان مراد در راه فارس بيمار شد و درگذشت ولي اين پناه دادن شايعه رابطه احمد و دربار صفوي را قدرتمندتر كرد.
دولت صفوي شاه اسماعيل با دشمنان دولت عثماني مانند سلطان ملك الاشرف حاكم مصر روابط خوبي داشت و اين روابط در دنياي سياست متداول است ولي حاكمان محلي كه در محدوده بين صفوي و عثماني ميزيستند نيز به ايران متمايل شده بودند. در دنياي قديم حاكمان محلي كه ميان دو امپراتوري بر مناطق محدودي حكومت ميكردند به دليل اينكه فاقد قدرت نظامي لازم هستند هميشه به يك طرف خراج ميپردازند و با روابط و معاهدات سياسي حكومت خود را نگه ميدارند. نورعلي خليفه روملو حاكم ملطويه، خان محمد استاجلو حاكم دياربكر و علاءالدوله ذوالقدر از اين دسته بودند. (علاءالدوله در يك زمان متحد دو امپراتوري متخاصم روم و مصر نيز بود و از هر دو هدايايي دريافت ميكرد!) حكومت ايران اين حاكمان را نيز به خود جذب كرده بود. ظاهراً سلطان سليم احساس ميكرد كه امپراتورياش از سمت شرق در حال فرسايش است و طبعاً جنگ ميتوانست او را از اين سقوط فرسايش نجات دهد.
■ ترديد مكن !
اما سلطان سليم براي جنگ به مقدماتي نياز داشت. او ابتدا با طرفهاي اروپايي خود دولت مسكو (روسيه)، دولت پروس (اتريش ـ مجارستان) و حاكمان مالداوي و والاشي قراردادهايي را براي ترك موقت مخاصمه تنظيم كرد تا بتواند ارتش خود را در شرق متمركز كند. سپس با پشتيباني متعصبين مذهبي به تصفيه شيعيان مقيم عثماني پرداخت تا در داخل كشور نيز نگراني نداشته باشد. در جريان اين تصفيه چندين هزار شيعه كشته شده و بقيه را با تحمل شكنجه، به آن سوي كشور يعني متصرفات اروپايي كوچ دادند. سپس از روحانيون دولتي فتواهايي براي جهاد عليه «زنادقه قزلباشيه» گرفت و اردوي خود را در شهر ادرنه كه اتفاقاً از همان جا هم بر عليه پدر كودتا كرده بود برپا ساخت ولي هنوز يك مشكل پابرجا بود. برخي از نظاميان ارشد جنگ را به صلاح نميدانستند.
خصوصاً كه بايد وارد خاك ايران ميشدند. بالاخره سليم جنگجويان را پيش خود خواند و درباره حمله به ايران سخنراني كرد. در پايان وقتي كه نظر آنها را پرسيد همه فرماندهان سكوت كردند و سكوت همچنان ادامه داشت تا اينكه يكي از كهنه سربازان يني چري به نام عبدالله به پاي سلطان افتاد و فرياد زد كه اي پادشاه در اين جهاد مقدس ترديد نكن كه همگي آمادهايم با اردبيل اوغلي (پسر اردبيل، شاه اسماعيل) بجنگيم.
پس از آن فرماندهان ديگر چارهاي جز موافقت با ميل سلطان نداشتند. عبدالله ينيچري كه با وجود سفيد شدن موهايش هنوز سرپرست يكي جوخه بود پس از اين كار به درجه سرداري سپاه مفتخر شد.
■ يك به ده
چالدران در شمال غربي شهر خوي از توابع آذربايجان غربي واقع شده است. در تقسيمات كشوري اين دشت كه در حدود 750 كيلومتر مربع و از جهت شرقي غربي گسترده شده است از توابع سياه چشمه محسوب ميشود. جنگ چالدران در منطقهاي مابين روستاهاي گل اشانه و سعدل اتفاق افتاده كه آثار چند مزار در اين محل ديده ميشود. تعداد لشگريان حاضر در صحنه جنگ با اندكي تفاوت نقل شده است. هر كدام از آن اعداد را كه بپذيريم نسبت سربازان ايران به عثماني يك به ده خواهد شد. اگر چه روايت مكرر 200 به 2 هزار است. درباره مدت نيز بين يك روز و دو روز، احتمال دو روز جنگ قويتر است. شب قبل از جنگ چند نفربه شاه اسماعيل پيشنهاد كردند كه به توپخانه عثماني شبيخون بزنند ولي شاه اسماعيل اعلام كرد ما راهزن نيستيم.
■ صحنه نبرد
روز اول جنگ بيشتر به ارزيابي دو لشگر از همديگر گذشت. «ساروبيره» كه متولد بانه بود و به شكار پلنگ شهرت داشت فرماندهي ايران را بر عهده گرفت و به لشگر عثماني حمله كرد. تركها براي اينكه ارتش ايران را به تيررس توپها بكشانند در جريان زد و خورد عقبنشيني كردند. شاه عباس از بلندي ناظر بود و متوجه اين حيله شد. ولي امكان هشدار به سپاه ايران وجود نداشت. يك تير به سر ساروبيره برخورد كرد ولي او جنگيدن را ادامه داد. ناگهان شليك توپخانه آغاز شد. شاه اسماعيل فرماندهي را به «رستم كلاچرمينه» سپرد و خود وارد صحنه جنگ شد ولي ساروبيره و سربازان در اثر آتش توپها كشته شده بودند. عثماني پيشنهاد توقف موقتي جنگ داد و شاه اسماعيل پذيرفت. روز اول اينگونه به پايان رسيد. شاه اسماعيل به شيخ محمد شبستري كه همراه لشگر بود وصيت كرد پسرش طهماسب را بعد از او به تخت شاهي بنشانند و شوراي سلطنتي كه اعضاي آن را هم مشخص كرده بود امور كشور را به دست گيرند. همچنين به شيخ محمد سفارش كرد كه قبل از پايان كارزار از منطقه خارج شود. فردا در آغاز روز سه سوار نامهاي را از جانب سلطان سليم آوردند كه به زبان فارسي نوشته شده بود. به دستور شاه، علي محمد همداني آن را در حضور فرماندهان و بزرگان لشگرگاه باز كرد و خواند.
در نامه به شرط تسليم شدن به شاه امان داده شده بود كه اموال و خانودهاش را بردارد و بگريزد. همين طور وعده ميداد كه افسران و سربازان به بردگي گرفته نشوند و تنها تا پايان اشغال كامل آذربايجان، كردستان و گيلان در اسارت باقي بمانند.
شاه نظر حاضران را پرسيد و همه از ادامه جنگ نابرابر استقبال كردند. براي اين روز نقشه حمله به توپخانهاي كه روي تپه كبود مستقر شده بود ريخته شد. شاه خود فرماندهي سپاه را بر عهده گرفت و به قسمتي از نيروهاي اينكجي حمله كرد.
نيروهاي غرب در مقابل و اطراف توپها ميايستادند تا مانع ديده شدن و تخمين تعداد آنها شوند ولي ايرانيان قسمتي از تپه كه مناسب بالا رفتن با اسب بود را شناسايي كرده بودند.
لشگر ايران ناگهان مسير عوض ميكند و به بالاي تپه ميرسد. توپخانه كبود كه انتظار مواجهه با سواره نظام را نداشت شكست ميخورد و ايرانيان باروتها را در زير توپها آتش ميزنند. سلطان سليم از اردوگاه امن خود ميبيند كه 250 عراده از توپهايش يكي يكي منفجر ميشوند. او تمامي ارتش خود را به ميدان سرازير ميكند و كارزار بالا ميگيرد. رستم كلاچرمينه، سردار اهل طالش با پنجاه تير كشته ميشود. ارتش ايران كه به گرز و شمشير مسلح بود در مقابل تفنگهاي عثماني تلفات زيادي ميدهد. شاه اسماعيل چند زخم برميدارد و عثمانيها براي اسير كردن او هجوم ميبرند. ميرزا سلطان علي افشار كه شبيه شاه بود خود را پادشاه معرفي ميكند و اسير ميشود. او در حضور سلطان سليم عثمانيان را به بزدلاني كه پشت تفنگهاي خويش پناه گرفتهاند تشبيه ميكند و سليم پس از پيبردن به هويتش او را گردن ميزند. شيخ محمد حسين شبستري قرآني را به ميان ميدان ميآورد وشاه اسماعيل را قسم ميدهد كه جنگ را خاتمه دهد. سپاهيان شجاع ايران در برابر اسلحه گرم تاب مقاومت ندارند. شاه اسماعيل در عصر روز چالدران از جنگ دست ميكشد و با 1500 سرباز باقيمانده، قبل از تاريك شدن هوا دشت را ترك ميكند.
■ فتح نامه
سلطان سليم فرداي چالدران به عثماني فتح نامه فرستاد و با لشگرش به سمت تبريز حركت كرد ولي نتوانست مدت زيادي در آن شهر بماند. از طرفي ينيچريها كه بدنه اصلي سپاه را ميساختند با ديدن عبادات و اعتقادات ايرانيان به دلايل مذهبي اين جنگ شك كرده بودند و از طرف ديگر فرماندهان بر ناامني در سرزمين بيگانه اصرار داشتند. كمبود آذوقه كه به دستور دولت صفوي و به عمد در آذربايجان ايجاد شده بود نيز عثماني را در وضعيت سختي قرار داده بود. ينيچريها ظروف غذاي خود را به نشانه اعتراض، وارونه بر زمين ميگذاشتند و پس از چندي سلطان سليم به كشور خود بازگشت. از جمله مسائلي كه در ميان تاريخ نگاران بر سر آن اختلافاتي وجود دارد مسئله اسرا است. به روايتي شاه اسماعيل كه با 1500 سرباز از جبهه باز ميگشت 1900 اسير با خود آورده بود، در حالي كه هيچ كس از ايرانيان اسير نشده بود. در منبعي ديگر خبر از اعدام كليه اسيران ايراني در ارودگاه عثماني داده ميشود. ولي اصليترين موضوع، اسارت دو تن از زنان شاه اسماعيل به دست ارتش عثماني است كه تاريخ نويسان ترك و بعضي از ايرانيان آن را به تفصيل نقل كردهاند. جمعي از تاريخ نگاران ايراني با ذكر دلايلي منكر اين اتفاق شدهاند. بنا به اين داستان «تاجعلي خانم» كه اسير شده بود دو گوشواره خود را به عنوان فديه داد و از ارودگاه خارج شد. دهقاني به او پناه داد و سرانجام به نزد شاه بازگشت ولي «بهروزه خانم» مدت بيشتري در ميان تركها باقي ماند.
حتي نقلهايي از زنان كه با لباس مردانه ميجنگيدند نيز وجود دارد ولي با توجه به عقب نشيني لشگر ايران به نظر نميآيد پشت جبهه در معرض جنگ قرار گرفته باشد.
■ سلاح و انگيزه
مرداني كه براي صفويه ميجنگيدند به مولا علي تقرب ميجستند و اگر كشته ميشدند شهيد نام ميگرفتند. پس از جنگ چالدران دولت ايران پي برد كه علاوه بر انگيزه جنگجويان، سلاح نيز از ضروريات پيروزي است و ورود و استفاده از تفنگ كه تا آن زمان ناجوانمردي محسوب ميشد رايج شد. در تركيه سالروز جنگ چالدران را جشن ميگيرند و در يكي از شهرهاي آذربايجان گورستان مبارزان چالدران در حال فراموشي است.
شاه اسماعيل سالها بعد در شهر سراب بر اثر بيماري درگذشت و در اردبيل به خاك سپرده شد و توپي كه با ضربه تبرزين شكافته بود، اگر سالم مانده باشد، جايي در روسيه، احتمالاً در زيرزمين تاريك يك موزه قرار گرفته است.
غلام يحيي ، غلام مسكو
· دكتر نصرت الله جهانشاهلو ـ معاون پيشه وري
· غلام يحيي كه به عنوان فردي جنايتكار و وفادار سرسخت استالين شهرت دارد چگونه شخصي بود ؟ بيگمان دكتر جهانشاهلو كه معاون پيشه وري بود و قريب سي سال در شوروي با غلام همكار بود بهتر از ديگران او را ميشناسد . جهانشاهلو در كتاب ( ما و بيگانگان ) او را اينگونه توصيف ميكند :
آقاي غلام يحيي دانشيان؛ او اسماً معاون وزير جنگ آقاي كاويان بود، اما با وزرات جنگ كاري نداشت. پس از اين كه من از زنجان به تبريز رفتم او همواره در آنجا به سر ميبرد و در سال 1325 كه عدهاي فدائي سردوشي گرفتند، او ژنرال فدائي شد.
او خود ميگفت اصلاً از سراب آذربايجان بود، اما در باكو در بخش صابونچي متولد و همان جا بزرگ شد. او به هيچ خط و زباني نميتواند بنويسد و بخواند و حتي به زبان تركي آذري هم كه زبان مادري اوست فصيح گفتگو نميكند، تنها كمي الف و ب روسي را ميشناسد كه زبان تركي آذري را بدان مينويسد، او ميتواند نام خود را بنويسد.
او ميگفت در همان بخش صابونچي باكو در كارخانهاي سوهان كش بوده است، اما چنان كه من توانستم آگاهي يابم او از همان آغاز نوجواني پس از ديدن يك دوره آموزش پليسي به مرزشكني اشتغال داشت. شايد بيشتر خوانندگان ندانند مرزشكني چيست و مرزشكنان چه كساني هستند.
درهمهي جمهوريهاي شوروي كه هم مرز با كشورهاي ديگر هستند در سازمان امنيت ادارهاي است كه كساني را براي گذر كردن غير رسمي از مرز همان جمهوري آموزش ميدهند. اين جوانان از ميان كساني انتخاب ميشوند كه تندرستند و به زبان كشور همسايه و به ويژه لهجههاي مرزنشينان آنان خوب آشنا هستند. فلسفهي آن اين است كه كسي نتواند در تماس با آنان در بومي بودن آنان ترديد كند و چون فراسوي هر مرزي از پيش دست نشاندگاني آماده دارند اين مرزشكنان دستورها را به آن جاسوسان ميرسانند و آگاهيهاي آنان را با خود ميآورند. من از چگونگي اين بخش سازمان امنيت روس تصادفي آشنا شدم.
در آستانهي جنگ دوم جهاني كه روسها بيگانگان را به دستاويز امنيتي از كشور اتحاد شوروي ميراندند، آقاي غلام يحيي نيز با ايرانيان مهاجر به آذربايجان ايران روانه شد و در بخش سراب سكني گزيد. همان طور كه از خود او شنيدم نخست در روستاهاي سراب، شيره (دوشاب ) ميفروخت ، اما پس از آشنايي با چند دزد به كار قصابي پرداخت. او خود گفت كه روزي دو نفر به من گفتند كه از شيره فروشي پولي درنميآيد اگر تو بتواني قصابي كني ما گوسفندش را از راه دور تأمين و درآمدش را ميان خود تقسيم ميكنيم. من پذيرفتم و آنها شبانه از روستاهاي دور دست گوسفند ميدزديدند و من در روستاي خود و ديگر روستاهاي دورتر گوشت را ميفروختم و در ضمن تبليغات ضد دولتي و كمونيستي نيز ميكردم، تا اين كه ژاندارمها مرا دستگير و زنداني كردند.
او پس از رهايي از زندان به عضويت اتحاديهي كارگان حزب توده در آذربايجان درآمد و در آستانهي تشكيل فرقهي دموكرات مسئول اتحاديهي كارگران شهر ميانه بود. هنگامي كه در مهر ماه 1324 در تبريز كنگره فرقه تشكيل شد و من در آن شركت كردم او در آنجا پادويي ميكرد و من نخستين بار او را در آنجا ديدم.
در آغاز آذر ماه 1324 با اسلحهاي كه روسها توسط كاپيتن نوروز اف در اختيار او گذاشتند شهر ميانه را از دست دولتيان درآورد. او را در اواخر آذر ماه با گروهي از فدائيان سراب و ميانه از تبريز به ياري فدائيان زنجان فرستادند. من تا در زنجان بودم به او و فدائيان دستهي او مهار زدم و نگذاشتم كه به حقوق مردم تجاوز كنند، اما پس از انتقال من به تبريز او و فدائيان زير فرماندهيش روي آدم كشان و غارت گران تازي و مغول و غز را سپيد كردند.
او و همدستانش روستاهاي آقاي اسعدالدولهي ذوالفقاري و نواحي افشار و كرسف و قيدار و بخش خدابنده و سجاس رود را غارت و ويران كردند. اكنون براي نمونه يكي از تبهكاريهاي او و همدستانش را مينويسم چون به راستي اگر بخواهم تنها تبهكاريها و غارتهاي آنان را بنويسم خود كتابي خواهد شد.
در شهريور ماه 1325روزي در تبريز در دانشگاه بودم كه گفتند كه آقاي پيري آمده است به نام عليقلي خان ابهري و ميخواهد نزد شما بيايد. گفتم بفرمايند. آقايي نزديك به 70 سال با موهاي سپيد اما قدي كشيده و عبايي به دوش آمد. خودش را معرفي كرد و گفت شما مرا نميشناسيد اما آقاي سرتيپ مرا خوب ميشناسند (مقصود پدر من بود). گفتم از ديدارتان خوشحالم و آمادهام هر فرمايشي داريد انجام دهم. او گفت تقاضايي ندارم، تنها آمدهام وضع خودم را به شما بگويم و مرخص شوم، چو حال و روز من جوري است كه به هر كسي گفتني نيست اما با لطفي كه خانواده شما و به خصوص مرحوم امير (مقصود جهانشاه خان امير افشار بود) و آقاي سرتيپ به بنده داشتند و دارند شما را محرم ميدانم. گفتم بفرماييد. او گفت هنگامي كه شما از زنجان به تبريز آمديد و غلام يحيي همه كارهي زنجان شد، سرفدائياني كه شما در بخشها گمارده بوديد، عوض كرد و شخصي به نام كاپيتان شكور غفاري را به ابهر فرستاد. او روزي با چند فدائي به خانهي من آمد. من از آنها چنان كه رسم است پذيرايي كردم، سپس آقاي غفاري گفت آقاي عليقلي خان شما اسلحه داريد و بايد بدهيد. من گفتم من يك تفنگ پنج تير روسي داشتم هنگامي كه از طرف آقاي دكتر جهانشاهلو به ما اخطار شد كه بايد سلاحها را بدهيم من آن را به فدائيان دادم و رسيد دارم و يك تفنگ شكاري ساچمه زن هم دارم كه اينجا است و اگر بايد آن را هم بدهم آماده است. آقاي غفاري گفت نه شما مسلسل سنگين داريد. گفتم آقاي غفاري درست است كه من در گذشته در قزاقخانه سلطان بودم، اما هيچگاه خودم ارتشي نداشتم كه به مسلسل سنگين نيازمند باشم، از اين گذشته مسلسل سنگين به چه درد من ميخورد كه آن را پنهان كنم. او گفت به ما خبر دادهاند و ما يقين داريم كه شما مسلسل سنگين داريد و بايد بدهيد. من گفتم به هر كس كه شما باور داريد سوگند كه من هيچگاه مسلسل سنگين و حتي سبك هم نداشتم و ندارم. آنها رفتند و به من اخطاركردند كه تا سه روز ديگر مهلت دارم و بايد مسلسل را تحويل دهم. پس از سه روز آمدند و باز همان موضوع را عنوان كردند. من گفتم آقاي غفاري من مسلسل ندارم، اما اگر كسي دارد من حاضرم به هر قيمتي كه ميفروشد آن را خريداري كنم و در اختيار شما بگذارم، آنها نپذيرفتند. من مقداري پول به آنها هديه دادم و رفتند. پس از چند روز دوباره آمدند، اما اين بار بسيار خشمناكتر از قبل بودند. شكور غفاري گفت رفيق غلام يحيي دستور داده است حتماً مسلسل را از تو بگيريم. هر چه سوگند ياد كردم سودمند نيفتاد. آنها در وسط باغچه خانه آتش افروختند و سمبههاي تفنگ را درون آتش گذاشتند. زن و فرزندانم بزرگ و كوچك گرد آمدند و هر چه زاري و خواهش كردند سود نداد، آنها گفتند هر چه داريم ببريد اما اين مرد را شكنجه ندهيد. باز فايده نكرد، آنها مرا لخت كردند زن و فرزندانم براي اين كه اين صحنه را نبينند گريختند. آنها با سمبههاي سرخ از گردن به پايين پشتم را داغ كردند. من كه در نتيجهي سالها خدمت سربازي و جنگها هنوز ورزيده هستم نه ناله كردم و نه گريه و همچنان دندان روي جگر گذاشتم.
اشتباه من اين بود كه همان بار نخست كه از من مسلسل خواستند نزد شما نيامدم. تاكنون يك ماه از آن داغ گذشته است. زخمها كمي بهبود يافته است، اما هنوز برجاست اجازه ميخواهم نزد شما برهنه شوم تا ببينيد كه اين نويد دهندگان آزادي بر سر من چه آوردهاند. او لخت شد، در پشت جاي چندين داغ چپ و راست داشت و بعضي از زخمها هنوز به هم نيامده بود. من نتوانستم خودداري كنم، اشك از چشمانم سرازير شد. او لباسش را پوشيد و خواست خداحافظي كند، اما من به آقاي پيشهوري تلفن كردم و گفتم با آقاي عليقلي خان ابهري براي موضوع بسيار مهمي نزد شما ميآيم. او گفت بفرماييد. ما به كميتهي مركزي نزد او رفتيم. او گمان كرد كه آقاي عليقلي خان درخواستي دارد، اما من گفتم ايشان نيازمندي ندارند موضوع مهمتر از آن است. پس از آنكه بازگو كردم او خواست كه زخمها را ببيند. هنگامي كه آقاي عليقلي خان لخت شد، پيشهوري از خشم ميلرزيد و فرياد ميزد عجب اوضاعي است. پس از اين كه آقاي ابهري لباس پوشيد، آقاي پيشهوري دستور داد تلگرافي به غلام يحيي مخابره كنند كه فوراً شكور غفاري را زير نظر دو نفر فدائي به تبريز روانه كند. ما بازگشتيم و من از آقاي عليقلي خان دلجويي كردم و به او گفتم هرگاه از نو ناراحتيهايي براي او پيدا شد زود مرا آگاه كند.
پس از دو روز آقاي پيشهري تلگراف غلام يحيي را به من نشان داد كه نوشته بود شكور غفاري را همين جا مجازات كردم. بعد معلوم شد كه مجازات شكور غفاري اين بوده است كه او را از بخش ابهر براي غارت و شكنجه دادن مردم بيچاره به بخش ديگري روانه كرده است. من به آقاي پيشهوري گفتم با اين وضع ما بساط قرون وسطايي عقب افتادهترين اجتماعات و دژخيمترين دستگاهها را گستردهايم. آقاي پيشهوري گفت كه ميبيني كه دستور تلگرافي مرا نيز نميخوانند.
همانند اين تبهكاريها و غارتها در مراغه و اردبيل و حتي شهر تبريز نيز بسيار روي داد؛ از آن ميان آقايي به نام عباس پناهي به دستآويز ممنوع بودن جواهر و طلا همراه مسافرين، بسياري از اموال مسافرين را ضبط و مصادره كرد كه بخشي از آن را خود برگرفت و بخشي را به آقاي دكتر جاويد و كاويان داد و بخشي هم به اربابان روسي رسيد.
اكنون كه نام غلام يحيي به ميان آمد برخي ديگر از تبهكاريها و خدمتهاي او به اربابانش را يادآور ميشوم.
از واپسين روزهاي آذر ماه 1324 كه فرمانروايي فرقه در آذربايجان برقرار شد براي اين كه كمبود آذوقه دست ندهد نخست وزيري با تصويب مجلس آذربايجان با فرماني، صادر كردن خواروبار را از مرزهاي زنجان و آستارا و مراغه ممنوع كرد.
در زنجان غلام يحيي و همدستانش به دست آويز اين فرمان چندين هزار پيت روغن و پنير و نزديك 250 هزار گوسفند چوبداران زنجاني و كرد را كه براي فروش رهسپار قزوين و تهران بودند، توقيف كردند. صاحبان آنان و چوبداران به ما شكايت كردند و خواستند كه اگر تجارت به تهران ممنوع است دست كم اجازه دهيم در خود زنجان و كردستان و آذربايجان به فروش برسانند. چون خواست آنان منطقي و قانوني بود، دستور آزاد ساختن روغن و پنير و گوسفندان را چند بار موكداً داديم، اما غلام يحيي نه تنها فرمان ما را نخواند بلكه خود بازرگانان و چوبداران و عدهاي از شترداراني را كه مال آنها را بار كرده بودند نيز به نام قاچاقچي بازداشت كرد و پس از ماهي آنها كه جان خود را درخطر ميديدند از اصل موضوع صرف نظر كردند و جان خود را به سلامت رهانيدند و عدهاي از آنها نزد من آمدند و اظهار داشتند ملتزم شده بودند كه به ما ديگر مراجعه نكنند. اين پنير و روغن و گوسفندها را از راه تارم و كاغذكنان به اردبيل و آستارا رسانيدند و در آنجا توسط آقاي محمد سراجعلي اينسكي سرهنگ سازمان امنيت روس كه آن زمان همه كارهي آن نواحي بود از راه پل خدا آفرين از مرز گذراندند و تحويل عمال باقراف دادند. اما مسئله به همين جا پايان نيافت، چون در واپسين روزهاي آبان ماه و آغاز آذر ماه 1325 قرار شد ما زنجان را به نمايندهي حكومت قوام السلطنه آقاي سرهنگ بواسحقي تحويل دهيم، غلام يحيي و همدستانش با شتاب نزديك به هفت هزار و به روايتي ده هزار گاوميش و گاو و گوسالهي روستاهاي اطراف زنجان، افشار ، خدابنده ، سهرهورد، اوريات، انگوران و گروس را غارت كردند و توسط گروهي سوار به اردبيل و مرز رساندند. بايد در اينجا يادآور شوم كه در شوروي تا چند سال پس از پايان جنگ نيز گوشت كمياب بود و آن زمان (1945) در آذربايجان شوروي غير از اربابان رهبر، ديگران جز از راه قاچاق در بازار سياه آن هم به دشواري به گوشت دسترسي نداشتند و در مغازهها فرد با آشنايي ميتوانست كنسروهاي گوشت گاو آمريكايي كه مطابق قانون وام و اجاره دولت شوروي دريافت كرده بود، تهيه كند. تا دو سال پس از پايان جنگ تخم مرغ جز در بازار سياه در شوروي نبود و در همهي مغازهها گرد تخم مرغ آمريكايي به فروش ميرسيد.
مسئلهي غارت دامها و فرستادن آنها توسط عمال روس به آذربايجان شوروي را آقاي قوام السلطنه در ديدارش با آقاي پيشهوري و من رسماً يادآور شد و به من گفت آقاي دكتر آخر اينها همميهنان شما هستند كه در آتيهي نزديكي دچار كمبود خواروبار به ويژه گوشت خواهند شد. اجازه ندهيد كه گاو و گوسفند كشور شما را تحويل بيگانگان دهند.
دراين گير و دار خبر رهسپاري ارتش به سوي آذربايجان به گوش ميرسيد. آقاي سرتيپ پناهيان به ميانجيگري آقاي تيمسار سپهبد شاه بختي فرماندهي سابقش و به دستور آقاي تيمسار سرلشكر حاجعلي رزمآرا نيرنگي به كار برد. روزي عنوان كرد كه گويا از دوستان نزديك افسر خود در ستاد ارتش در تهران نقشهي حملهي ارتش به آذربايجان را كه سرلشكر رزمآرا طرح كرده به دست آورده است.
اين نقشهي ساختگي او نشان ميداد كه ارتش شاهنشاهي از راه تكاب و مياندوآب به مراغه و سپس به تبريز هجوم خواهد برد و بودن هنگي را كه به فرماندهي آقاي سرهنگ مظفري در تكاب مستقر و به تعويض گاه گاهي سرگرم بود، گواه مدعاي خود ميآورد.
آقاي پيشهوري كاملاً آلت دست پناهيان شده بود، چون او براي اين كه آقاي پيشهوري را سرگرم و مطمئن كند پيگير از شكست ناپذيري ارتش آذربايجان دم ميزد. اما كارها روز به روز بيشتر و تندتر از پرده بيرون ميافتاد و آشكار ميشد كه به دست ياري اين گروه چند رو چه دامي گسترده شده است.
بسياري از مردم ميهنپرور ايران گمان ميكردند كه حزب توده و فرقه دموكرات آذربايجان ساخته و پرداختهي خود ايرانيان است، از اين رو بدانها روي آوردند و از آنها چشم اميد داشتند. آري مردم ما نميدانستند كه بر پا دارنده و گردانندهي حزب توده بيگانگانند و آگاه نبودند كه فرقهي دموكرات آذربايجان را مير جعفر باقراف به اغواي آقاي عبدالصمد كامبخش در باكو طرحريزي كرد.
براي آماده كردن لشكر ضربتي بابك و گروه پدافند شهر تبريز زير فرماندهي تيمسار نوائي به آقاي كاويان مراجعه شد، چون هنوز انبارهاي اسلحه در دست او بود، اما او گفت كه اسلحه نداريم. آقاي پيشهوري او را نزد خود خواند و پس از دشنام بسيار كليد انبارهاي اسلحه را از او گرفت و به من سپرد.
در اين ميان آقاي تيمسار آذر با ما ديدار كرد و خواست كه چون غلام يحيي در فن سربازي مجسمهي ناآگاهي بيش نبود دستور داده شود تا افسري آگاه و كارآمد براي فرماندهي دفاع قافلان كوه روانه گردد. حتي او پيشنهاد كرد كه خود او بدانجا برود، اما آقاي پيشهوري موافقت نكرد پس از رفتن تيمسار آذر دليل عدم موافقت او را پرسيدم. او گفت شما كه خوب ميدانيد غلام يحيي را من به آنجا نفرستادهام تا او را اكنون عوض كنم. بيگمان با عوض كردن غلام يحيي ما همگي دچار خشم روسها خواهيم شد. خوانندگان به ويژه جوانان ما خوب توجه كنند وازگذشته پند بگيرند و بدانند كه دخالت بيگانه هر كه و هر كشوري كه باشد در كار كشور ديگر سرانجام جز زيان و پشيماني چيزي به بار نميآورد، تا چه رسد به آنها كه بيگانه، آقا و فرمانده و فرمانفرماي كشور و مردم و ملتي باشد.
غلام يحيي نه تنها به اندازهي يك سرباز ساده آگاهي جنگي نداشت حتي يك چريك جنگي هم به شمار نميآمد، تنها عمال روسي بودند كه او را ژنرال ميناميدند.
اكنون توجه كنيد كه غلام يحيي هنگامي كه ارتش از زنجان گذشت و به سوي تبريز در حركت بود چه كرد. او به جاي پايمردي در نخستين برخوردها راه گريز را در پيش گرفت. او همين كه تيراندازي ميان فدائيان و سواران آقايان ذوالفقاري و افشار درگرفت دستور داد فدائيان خود ما سرهنگ دو قاضي اسداللهي را كه افسري ميهن پرور و دلير بود از پشت با تير بزنند، چون او دستورهاي غلام يحيي قصاب را مخالف اصول سربازي ميدانست و آن را انجام نميداد.
غلام يحيي به جاي دفاع به غارت پرداخت و چنان كه يك بار يادآور شدم گذشته از غارت دامهاي زنجان، گلهي اطراف ميانه را نيز به اردبيل براي تحويل به اربابان روسي روانه كرد و از اين گذشته در واپسين دم گريز بانك ميانه را يك جا غارت كرد و با خود آورد و در نخجوان به سازمان امنيت روس داد.
دراين جا نامي از آقاي سرهنگ دو قاضي اسداللهي بردم. من او را از زمان دانشآموزي ميشناختم. هنگامي كه جسد او را به تبريز آوردند نخست آقاي پيشهوري و من و چند تن ديگر آن را بررسي كرديم. ديدم كه او از نزديك تير خورده است، چون جاي سوختگي در پوشاك او و كمي درتنش بود. من به آقاي پيشهوري گفتم كه اين افسر از نزديك تير خورده است و بيگمان او را خوديها از چند قدمي زدهاند. آقاي پيشهوري كه با اصول پزشكي قانوني آشنا نبود، فكر كرد كه تنها گمان من است. اما بعدها كه بيشتر رازها آشكار شد، چند تن از فدائيان غلام يحيي در مهاجرت جسته و گريخته گفتند كه با دستور غلام يحيي او را كه افسري نافرمان و ضد انقلاب بود از سنگر خود زدهاند. يكي از فدائيان زنجان كه چون ممكن است هنوز در آذربايجان شوروي زنده باشد و با اين يادداشتها گرفتار دژخيمان روس گردد و من نام او را نميبرم در باكو نزد من آمد و گفت كه من با يك نفر از فدائيان سراب دسته صفر علي در يك سنگر بودم. سرهنگ قاضي سواره پيگير از پشت سنگرها ميگذشت و دستور ميداد. يك بار كه از پشت سنگر ما گذشت آن فدائي به من گفت من اكنون كلك او را ميكنم.رفيق غلام از او ناراضي است. من تا رفتم او را از آن كار بازدارم نشانه رفته بود.
سرهنگ قاضي از اسب درغلتيد و همان فدائي خبر كشته شدن او را به غلام يحيي داد. غلام يحيي با چند تن ديگر آمدند. بدون اين كه كوچكترين احساس ناراحتي كنند تنها يك مشت دشمنام نثار دولت مرتجع ايران و شاه كردند. در همان جا غلام يحيي اسب او را به همان فدائي نابكار و زين اسبش را به فدائي ديگر بخشيد.
غلام يحيي در قافلان كوه شكست مفتضحانهاي خورد و پس از اين شكست آشكار شد كه او پولهاي دريافتي را به جيب زده و تنها با گروه كمي فدائي در جنگ شركت كرده است.
شايد خوانندگان گمان كنند كه فدائيان غلام يحيي در قافلان كوه از ارتش شكست خوردند اما چنين نبود، چون آنان را سواران آقاي ذوالفقاري و آقاي افشار كه پيشاپيش ارتش در حركت بودند تار و مار كردند.
پيش از رسيدن ارتش آقاي سرهنگ بواسحقي نماينده حكومت مركزي در زنجان براي به دست گرفتن دستگاهها به ويژه نگهباني (ژاندارمري) به زنجان آمده بود. اما همين كه ستونهاي ارتش به آن جا نزديك شد مردمي كه از غلام يحيي و دار و دستهاش به جان آمده بودند به پا خاستند، در اين گير و دار كساني هم كه با يكديگر خورده حساب داشتند در آشوب شركت جستند، از اين رو مردمي كشته وگروهي هم به تبريز گريختند، در اين ميان آقاي شيخ خوييني كه مردي با سواد و رئيس محضرهاي ثبت اسناد بود نيز كشته شد.
در مياندوآب آقاي آرام كه از ارامنهي مهاجر پيش از جنگ جهاني دوم بود و فرقه او را سرهنگ فدائي خوانده بود با گروه فدائي خود، اگر چه اسماً جزو ابواب جمعي آقاي كبيري بود اما رسماً زير فرمان هيچ كس جز آقاي سرهنگ قلي اف نبود، از فرصت استفاده كرد و به اين عنوان كه نيروي ارتش به فرماندهي سرهنگ مظفري هر شب به آن بخش دستبرد ميزند گذشته از پول همهي دامهاي كشاورزان آن بخش را غارت كرد و پيشاپيش با مشورت سرهنگ قلي اف به ايروان روانه كرد.
اين دامها را به ياري ارامنهاي كه با اجازهي دولت ايران به ارمنستان مهاجرت ميكردند و اجازه داشتند دامها و اموال خويش را با خود ببرند از مرز گذراندند. تعدادي از اين ارامنه اين دامها را از آن خود كردند و بخش ديگري از آن را سازمان امنيت ارمنستان ضبط كرد، به نحوي كه از اين همه غارت جز بدنامي چيزي نصيب آقاي آرام و برادرش نشد. آقاي كبيري هم اگر اسماً چند هزار فدائي در اختيار داشت، هنگام كارزار آشكار شد كه چند صد تن بيش نبودند و ساعتي بيش پايداري نكردند.
نيروي ارتش از قافلان كوه گذشت و به سوي تبريز پيش ميآمد. مردم ميهنپرور تبريز هم كه از بيگانه پرستان و اوضاع به تنگ آمده بودند به پا خاستند.
در اين هنگام آقاي سرهنگ قلياف به دستور باكو چنين مصلحت ديد كه آقاي محمد بيريا را كه با دارودستههاي جاويد و شبستري هواخواه حل مسالمت آميز و دريافت امتياز نفت براي روسها بود، صدر فرقهي دموكرات آذربايجان بگذارد و آقايان پيشهوري و پادگان و مرا به اين عنوان كه مخالف حسن نيت آقاي قوامالسلطنه هستيم به باكو تبعيد كند.
اعضاي كميتهي مركزي فرقهي دموكرات به ايوان مشرف به خيابان پهلوي رفتيم و مردم بسياري در خيابان گرد آمدند. آقاي پيشهوري با سخني كوتاه آقاي محمد بيريا را رهبر فرقه خواند و آقاي بيريا كه از ناداني گمان ميكرد به جايگاهي بلند رسيده است، داد سخن داد و مردم تبريز و آذربايجان را به آرامش فراخواند و به حسن نيت آقاي قوامالسلطنه و انتخابات آزاد پس از رسيدن ارتش به تبريز نويد داد.
آقاي پيشهوري و من از در شمالي ساختمان فرقه بيرون و با قرار قبلي به سركنسولگري شوروي نزد آقاي سرهنگ قلياف رفتيم. درست به ياد ندارم كه آقاي پادگان هم دراين ديدار ناميمون با ما بود يا نه.
دراتاق كوچكي در خاور حياط آقاي قلياف ما را پذيرفت. آقاي پيشهوري كه از روش ناجوانمردانهي روسها سخت برآشفته شده بود از آغاز به سرهنگ قلياف پرخاش كرد و گفت شما ما را آورديد ميان ميدان و اكنون كه سودتان اقتضا نميكند ناجوانمردانه رها كرديد. از ما گذشته است اما مردمي را كه به گفتههاي ما سازمان يافتند و فداكاري كردند همه را زير تيغ دادهايد، به من بگوييد پاسخگوي اين نابهسامانيها كيست؟ آقاي سرهنگ قلياف كه از جسارت آقاي پيشهوري سخت برآشفته بود و زبانش تپق ميزد يك جمله بيش نگفت؛ سني گتيرن سنه دييرگئت (كسي كه ترا آورد به تو ميگويد برو) و جملهي ديگري هم بدان افزود كه ساعت 8 شب امروز رفيق كوزلاف بيرون شهر سر راه تبريز ـ جلفا منتظر شماست، و از جا برخاست و دم در ايستاد . اين بدان معني بود كه ديگر آمادگي گفتگو با ما را ندارد بايد برويم.
